انجمن مجازي معلمان ايران
بدون شرح

دو راهي عشق
دو راهی عشق
سخت ترین دو راهی عشق، دو راهی بین فراموش کردن و انتظار است
گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی.
داستان پيرمرد خردمند
داستان پیرمرد خردمند
در یک دهکده، پیرمرد خرمندی زندگی می کرد. افرادی که به مشکلی بر می خوردند یا سوالی داشتند، به او مراجعه می کردند. یک روز یک بچه باهوش و زِبل که می خواست سر به سر پیرمرد خردمند بگذارد، پرنده ی کوچکی گرفت و آن را طوری در دستش گرفت که دیده نشود. بعد پیش پیرمرد رفت و به او گفت: پدربزرگ، من شنیده ام شما باهوش ترین مرد دهکده هستید. اما من باور نمی کنم. اگر راست است، می توانید بگویید که این پرنده ای که در دست من است زنده است یا مرده؟
پیرمرد نگاهی به پسر انداخت و فکر کرد اگر به او بگوید که پرنده زنده است، او با یک حرکت کوچک دستش پرنده را می کشد، و اگر بگوید که پرنده مرده است، او پرنده را آزاد می کند تا به خیال خودش ثابت کند که از پیرمرد باهوش تر است. پیرمرد دستش را روی شانه ی پسرک زبل گذاشت و با لبخند گفت: مرگ و زندگی این پرنده به اراده ی تو بستگی دارد.
http://dastanak88.blogfa.com/post-1392.aspx
لينك هاي ناب
براي مشاهده متن، روي عنوان آن كليك كنيد.
چرا کودکان دچار استرس ميشوند؟
راهكارهايي برای بالا بردن عزت نفس
چگونه عزت نفس دانش آموزان را افزایش دهیم؟
كاريكلماتور
در هوای ابری، سایه ها خستگی در می کنند.
در زمان خوشحالی سلول های تنم بشکن می زنند.
دور از جون دانش، زگهواره تا گور تراول بجوی.
گورستان پر از آرزوهای در خاک رفته است.
سایه ها، در هوای ابری خستگی در می کنند.
هیچ گاه نابینایان تصمیمات کورکورانه نمی گیرند.
وقتی کاسه ی سرم داغ می شود، افکارم را فوت می کنم.
گاهی قلم در مسیر نوشته هایم سرسره بازی می کند.
اگر خودتان را به آن راه زدید، مواظب باشید گم نشوید.
داستان پيرمرد
پيرمردی مىخواست به زيارت برود اما وسيلهی برای رفتن نداشت. ..
به هر حال يكی از دوستان او، اسبی برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود.
يكی دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيلهی برای سفر گير آورده، به اسب رسيدگی میكرد، غذا میداد و او را تيمار میكرد.
اما دو سه روز كه گذشت ناگهان پی اسب زخمی شد و ديگر نتوانست راه برود.
پيرمرد مرهمی تهيه كرد و پی اسب را بست و از او پرستاری كرد تا كمی بهتر شد.
چند روزی با او حركت كرد اما اين بار، اسب از غذا خوردن افتاد و هر چه پيرمرد تهيه مىكرد اسب لب به غذا نمىزد و معلوم نبود چه مشكلی دارد.
پيرمرد در پی درمان غذا نخوردن اسب خود را به اين در و آن در مىزد اما اسب همچنان لب به غذا نمىزد و روز به روز ضعيفتر و ناتوانتر مىشد تا اينكه يك روز از فرط ضعف و ناتوانی نقش زمين شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمی شد.
اين بار پيرمرد در پی درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستاری میكرد...
روزها گذشت و هر روز يك اتفاق جديد برای اسب مىافتاد و پيرمرد او را تيمار مىكرد تا اينكه ديگر خسته شد و آرزو كرد كاش يك اتفاقی بيفتد كه از شر اسب راحت شود.
آن اتفاق هم افتاد و مردی اسب پيرمرد را ديد خواست آن را از پيرمرد خريداری كند.
پيرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت. وقتی صاحب جديد، سوار بر اسب دور مىشد، ناگهان يك سؤال در ذهن پيرمرد درخشيد و از خود پرسيد من اصلا اسب را برای چه كاری همراه خود آورده بودم؟!!
اما هر چقدر فكر كرد يادش نيامد اسب به چه دليلی همراه او شده بود ؟!!
پس با پای پياده به ده خود بازگشت و چون مدت غيبت پيرمرد طولانی شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اينكه از زيارت برمىگردد، زيارتش را تبريك گفتند!
تازه پيرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفی اسب را همراه برده و اهالی ده هم تا روزها بعد تعجب میكردند كه چرا پيرمرد مدام دست حسرت بر دست میكوبد و لب میگزد...!!!
بسياری از ما در زندگی محدود خود، مانند اين پيرمرد، به چيزها يا كارهايی مشغول مىشويم كه ما را از رسيدن به هدف واقعیمان بازمىدارند ولی تا موقعی كه مشغول آنها هستيم، چنان آنها را مهم و واقعی تلقی میكنيم كه حتی به خاطر نمىآوريم هدفی غير از آنها هم داشته ايم...؟!
